آدمی می شناسم از دوزخ ،خوف وتشویش دارد
بس که می ترسد از عذاب خدا،حول از آتیش دارد ، ومن نه
دائمآ ذکر گویدو، تسبیح در کف خویش داردو ، من نه
قلبی آکنده از خداو سری باطن اندیش دارد ومن نه
بس عجول است در رکوع وسجود گوئی او جیش دارد ومن نه
تا رسد زآسمان به او الهام دوسه تا دیش دارد ومن نه
گوئیا با خدا بود فامیل او که این کیش دارد ومن نه
بهر ماموریت ز بیت المال هی سفر پیش دارد ومن نه
برنگشته زانگلیس هنوز سفر کیش دارد ومن نه
بهر حج تمتع وعمره کوپن وفیش دارد ومن نه
زندگی تخته نرد اگر باشد او دوتا شیش دارد ومن نه
پانزده تا مغازه یک پاساژ توی تجریش دارد ومن نه
در دزاشی باغ ودر قلهک خانه از خویش دارد ومن نه
پانزده تا عیال صیغه وعقد بی کم وبیش دارد ومن نه
گرچه با گرگها بود دمخور ظاهر میش دارد ومن نه
دانی که او اینهمه چرا دارد چون که او ........ دارد ومن نه
شعر از شاعری که نمی شناسمش
